آقاي رييس و زنم

آقاي رييس و زنم

کارم تو شرکت خوب پيش نميرفت و آقاي رييس چند بار بهم تذکر داده بود که اگر پرونده ها اونجوري که بايد پيگيري نشن منو هر چه زود تر از شرکت ميندازه بيرون.
فکر اينکه يه روزي از اون شرکت که براش ده سال وقت و جونمو گذاشتم اخراجم کنن ديوونه ام ميکرد.
تو خونه هم زياد راجع به اين مساله حرف نميزدم و سعي ميکردم زنمو زياد ناراحت نکنم....هر چند يه چيزايي بهش گفته بودم و يه جورايي در جريان بود.
از اون طرف هم سعي ميکردم که تو شرکت حسابي کار کنم و خودمو نشون بدم ولي هميشه يه بد شانسي باعث ميشد که موفق نشم و از اون طرف هم بالا دستيهاي آقاي رييس ميخواستن يه سري از نور چشمي هاي خودشونو بيارن تو شرکت که با اين حساب عذر يه سري بايد خواسته ميشد و دم دست ترين آدم من بودم.
شب مهموني فصلي شرکت در راه بود.مهموني فصلي هر سه ماه يه بار خونهء يکي از کارمندا برگزار ميشد و همه يه جورايي يه سهمي ميدادن و دور هم جمع ميشدن. اون فصل هم نوبت رييس بود و اينطوري که بهم فهمونده بود آخرين باري بود که بايد سهم مهمونيم رو ميدادم و از هفتهء بعدش از کار خبري نبود.
اين بود که حسابي بيچاره شده بودم و نميدونستم چيکار کنم.اعصابم ريخته بود به هم و نسرين زنم هم جريان رو فهميده بود و خيلي ناراحت بود.
هم دلم نميخواست تو مهموني فصلي هم شرکت کنم هم اينکه دوست داشتم با يه سري از دوستا و همکاراي نزديکم خداحافظي کنم. تو همين دودلي بودم که نسرين هم تشويقم کرد که حتماً تو مهموني شرکت کنيم.
خلاصه اون شب از راه رسيد. من هم يه لباس خيلي معمولي پوشيدم و برعکس نسرين حسابي به خودش رسيده بود و لباس خوشگلي پوشيده بود. موهاي طلاييش رو هم که رنگ طبيعيشون بود رو هم از دو طرف شونه هاش انداخته بود پايين و خلاصه خيلي ماه شده بود.
وقتي رسيديم خونهء آقاي رييس همه با ديدن من و نسرين جا خوردن....فکر کنم انتظارش رو هم نداشتن که من تو مهموني شرکت کنم.
مهموني نسبتاً خوبي بود و من هم خودمو طبق معمول با مشروب و سيگار سرگرم کردم و با يکي دو تا از دوستا و همکارام که باهاشون راحت تر بودم شروع کردم به صحبت کردن و بعد از حدود يه ساعت سرم گرم شده بود و مثل بقيه ميگفتم و ميخنديدم....آره خب حقم بود که حداقل از اين مهموني لذت ببرم.
نسرين هم با همه گرم گرفته بود و بيشتر از همه با آقاي رييس بگو بخند ميکردن و البته من و ابي که تو شرکت هم اتاق بوديم براي هم جوکهاي هيجده سال به بالا تعريف ميکرديم و در از چشم خانوما ميخنديديم.
يه مدت بعد حس کردم زيادي مشروب خوردم و بايد حتماً برم و مثانهء عزيز رو خالي کنم. دستشويي خونهء آقاي رييس جدا از قسمت پذيرايي بود و يه جورايي نزديک اتاق خواب ها بود. رفتم سمت دستشويي که صداي نسرين رو از تو اتاق شنيدم. يه کم تعجب کردم ولي بعد با خودم فکر کردم که حتماً با خانوم آقاي رييس داره صحبت ميکنه ولي با شنيدن صداي مردونهء آقاي رييس که ميگفت:"حتماً...چشم...نميذارم که اخراجش کنن" فهميدم که نسرين و آقاي رييس باهم تو اتاق هستند. رفتم نزديک تر و شنيدم که نسرين آروم گفت:" منم همونجوري که قول دادم حتماً محبتتون رو جبران ميکنم". از لاي در که يه کمي باز بود نگاه کردم و ديدم نسرين جلوي آقاي رييس زانو زده و داره زيپ شلوار آقاي رييس رو ميکشه پايين....نميتونستم به چشمام اعتماد کنم....نسرين رو ميديدم که کير آقاي رييس رو درآورد و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن.....حس عجيبي بود.....هم داغ بودم و عصبي و هم حشري! ديدن اينکه زنم داره کير رييسم رو ميخوره خيلي حشري کننده بود....بعدش ديدم که آقاي رييس هم با موهاي طلايي و خوشرنگ نسرين داره بازي ميکنه و بعد از يه مدت چنگ زد تو موهاشو سرشو آورد بالا و گفت: خوبه...خوبه....حالا بايد کستو ببينم.
شنيدن همين حرف کافي بود که کير منو راست کنه....همهء ترسم از اين بود که نکنه کسي منو....يعني ما رو تو اون حالت پيدا کنه! آقاي رييس نسرين رو بلند کرد و به پشت گذاشتش رو تخت و دامنش رو زد بالا.شرت سياه نسرين رو ديد و لاي شرت رو زد کنار و زبونش رو گذاشت رو کس نسرين و نسرين هم آهي گفت که قلب من ريخت.....يه کم که گذشت و کس نسرين حسابي خيس شد آقاي رييس شرت نسرين رو از پاش درآورد و کيرشو گذاشت دم کس نسرين و آروم آروم کردش تو کسش.هر دو با هم يه "آآآآه" گفتن و باز قلب من ريخت.....کير من هم سفت سفت شده بود و داشت هم از زور حشريت و هم از شاش ميترکيد......نميتونستم اين صحنه رو نبينم...نميتونستم ول کنم و برم....زنمو ميديدم که داره به رييسم کس ميده.....!
آقاي رييس هم خوب و حسابي نسرين رو ميکرد و حسابي کير گندش رو انداخته بود به جون کس زن من و آخر سر هم گفت:"دارم ميام" . نسرين هم گفت:"بيا....بريز توش...بريز تو کسم" لزومي نداره که بگم نسرين قرص ضدحاملگي ميخوره! و خلاصه چند ضربهء نهايي کير آقاي رييس بود که محکم و محکم تر به ته کس زنم وارد شد و هر چي آب تو کمر رييس بود رفت تو کس زنم.
ديگه موندن من جايز نبود....سريع رفتم تو دستشويي و کيرمو درآوردم و دستمو کشيدم روش...همين کافي بود تا بدونم بايد خودمو خالي کنم و بعد از دوبار بالا پايين کردن کيرم هر چي آب بود زد بيرون......بعدش هم مثانه م رو خالي کردم و اومدم بيرون.وقتي رفتم تو پذيرايي ديدم نسرين نشسته پيش خانوم رييس و دارن ميگن و ميخندن!!!!
يه نگاهي بهش کردم و لبخندي زدم ولي به روي خودم نياوردم که چه چيزي ديدم.
.......
بعد از شام آقاي رييس همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
"به خاطر زحمات زيادي که آقاي قبادي براي شرکتمون کشيده و به خاطر حسن توجه و پشتکاري که هميشه از خودش نشون داده ايشون رو به سمت معاون اولي خودم انتخاب ميکنم.از اين به بعد در غياب من ايشون رييس شرکت خواهند بود.متشکرم

Advertisement
 
عـــــــــکـس هــای توپ
 
شماره 1 شماره 2 شماره 3 شماره 4 شماره 5 شماره 6 شماره 7 شماره 8 شماره 9 شماره 10 شماره 11 شماره 12 شماره 13 شماره 14 شماره 15 شماره 16
 
 
حال کردن دکتر و مریض
 
001 002 003 004 005 006 007 008 009 010 011 012 013 014 015 016
 

=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=