ماجراهاي شيلا جون

ماجراهاي شيلا جون  


درست سه شنبه هفته قبل بود که به عادت هميشه مثل زماني که ميرفتم دانشکده حدود ساعت هشت صبح بيدار شدم آخه ميدونيد تازه درسم تموم شده وهنوز گرفتار کاراي تصفيه حساب با دانشگاهم اينه که فعلأ بيکارم و به تلافي اين سالها تو خونه استراحت ميکنم ، مشغول تهيه سوروسات صبحونه بودم که زنگ در به صدا در اومد. کي ميتونه باشه اونم اين موقع صبح ؟ در روکه باز کردم ديدم شيلا خانوم زن همسايه بغليمونه از ديدن شيلا خانوم اونم جلو در خونمون حسابي تعجب کرده بودم بعد از سلام و احوالپرسي وتعارفات معمول شيلا خانوم شتابزده وبا همون ناز و اداي هميشگي که باعث راست شدن کير وقت نشناس من شد گفت : اومده بودم سر کوچه آرمين روسوار سويس مدرسش کنم داشتم برميگشتم خونه گفتم بيام يه خواهشي ازت بکنم داشتم مي گفتم اختيار داريد شيلا خانوم که شيلا وسط حرفم پريد و گفت : هوشنگ ديروز يه رخت آويز ديواري خريده گفتم نصبش کنم عصر که هوشنگ ميآد خونه سورپرايز بشه منم الآن تو خونه تک وتنهام مهران جون مياي برام درستش کني ، من که تو اين مدت مثل هميشه محو پستوناي درشت و آ ويزون شيلا خانوم بودم يکدفعه به خودم آمدم از خدا خواسته و ذوق زده گفتم حتمأ شيلا خانوم شما تشريف ببريد من تا چند دقيقه ديگه ميام. بذاريد تو اين فرصت براتون از شيلا خانوم بگم .شيلا زن آقا هوشنگ يه زن حدودأ سي ونه تا چهل سالست و آنقدر شهوت انگيز که من اونو به يه دختر هيجده ساله و رسيده و دست نخورده ترجيح مي دم تو اين سالها که آقا هوشنگ و شيلا به اين محل اومدند هميشه تو نخ پستوناي بزرگ و آويزون شيلا خانوم بودم . هر وقت از جلو خونمون رد مي شد يا وقتي بيرون ميديدمش خلاصه از هر فرصتي براي ديد زدن اين زن خوشگل با اون پستوناي اسمي استفاده مي کردم من که به ديدن پستوناي شيلا از روي لباس هم قانع بودم هر بار شيلا رو مي ديدم با روياي پستوناي سفيد و بزرگش يه دست حسابي جق مي زدم
با عجله لباس پوشيدم از فکر اينکه تا چند دقيقه ديگه ميتونم شيلا خانوم روسير ببينم و پستوناي لختش رو مجسم کنم کيرم راست کرده بود ، خوشحال از موقعيت پيش آمده راه افتادم و رفتم در خونه آقا هوشنگ ، زنگ که زدم شيلا از پشت اف اف گفت : بيا تو مهران جون . وارد اتاق پذيرايي که شدم شيلا اومد به استقبالم بر خلاف مواقعي که تو خيابون ميديدمش دستشو آورد جلو ودست داد ،وقتي دست شيلا رو تو دستم گرفتم دلم مي خواست اونو ول نکنم بي شرف خيلي خوشگل شده بود موهاش رو باز کرده بود و روي شونه هاش ريخته بود يه پيرهن سفيدتنش بود شيلا که چشم آقا هوشنگ رو دور ديده بود دکمه هاش رو تا نيمه باز گذاشته بود محو پستوناش شدم ، کرست نبسته بود، دوتاپستون آويزون که به سختي توي پيرهن جا شده بودند با هر حرکت شيلا به شدت تکون ميخوردند نوک پستوناش از زير لباس بيرون زده بود طوري که آدم فکر ميکرد هر لحظه ممکنه پيرهنشوسوراخ کنند،چاک پستوناش کاملأ بيرون بود يه دامن کوتاه وقرمز هم تنش بود که کون بزرگ وخوش تراش شيلا روبزرگتر و هوس انگيزتر جلوه ميداد خط کونش از روي دامن کاملأ مشخص بود، من که با ديدن شيلا خانوم توي خيابون به جق زدن مي افتادم با ديدنش توي اين وضعيت داشت حالم خراب ميشد.
شيلا که من ناشيانه دستش رو تو دستم نگه داشته بودم دستمو کشيد و به سمت اتاق خواب برد انگار ميخواست رخت آويز رو به ديوار اونجا بزنه، به من گفت: مهران جون من رخت آويزو رو ديوار نگه ميدارم تا تو جاهايي رو که بايد سوراخ کني و اونو به ديوار پيچ کني، دست به کار شدم و دريل به دست درست پشت سر شيلا که رخت آويز رو در جاي مناسبي روي ديوار نگه داشته بود ايستادم در حين کار ناخودآگاه با کون شيلا تماس پيدا ميکردم اما سريع خودمو عقب ميکشيدم پيش خودم ميگفتم الآنه که عصباني بشه و منو از خونش بندازه بيرون اما انگار شانس به من رو آورده بود چراکه شيلا خانوم که انگار از بي استعدادي من کلافه شده بود (اينو بعدأ خودش به من گفت) کونشو بتدريج عقب آورد تا به من بچسبه، کيرم به شدت راست شده بود من که جراتم آزادتر شده بود خودمو بهش چسبوندم و فشار دادم طوري که شيلا واضحأ به جلو رونده شد شيلا که مشخص بود خودشم يه چيزيش ميشه کونشو رو کيرم جابجا ميکرد و ميماليد من که حسابي حالم دگرگون شده بود در اين موقع کاري کردم که هيچ موقع فکرشو هم نميکردم وبا دست ديگم زيپ شلوارم رو پايين کشيدم و کيرم رو که از فرط تورم داشت ميترکيد بيرون آوردم و شيلا بيخبر از اين کماکان کونشو به کير لخت من ميماليد هيچکدوم به روي هم نمي آورديم که داريم چه کار ميکنيم هر دو حسابي حشري شده بوديم ، شيلا خانوم درحاليکه کونشو به من فشار ميداد و صداش واضحأ ميلرزيد به من ميگفت مهران جون اصلأ عجله نکنيها من تا هر وقت بگي اين چوب رختي رو نگهميدارم حالا ديگه شيلا کاملأ به ديوار چسبيده بود و کونشو روي کيرم به چپ و راست ميبرد ومن که کيرم روي پارچه زبر و قرمز دامنش ماليده ميشد هر لحظه حشري تر ميشدم و کيرم رو بيشتر به کون شيلا فشار ميدادم ، يک دفعه اتفاقي که نبايست بيافته افتاد آب کيرم شروغ کرد به اومدن ودر همين حين که بيرون ميپاشيد، ماليده ميشد پشت دامن شيلا، شيلا هم بي خبر همون طور خودشو فشار ميداد به من بعد از چند لحظه شيلا براي اولين بار تو اين 10-12 دقيقه روشو عقب برگردوند چهرش برافروخته بود ناگهان رخت آويز رو که تو تمام اين مدت نگه داشته بود و حالا ديگه دو سه تااز پيچ هاش رو هم بسته بودم رها کرد و به سمت من برگشت . تازه متوجه شدم پستوناي آويزون وبزرگ شيلا که عمري تنها آرزوي ديدن اونا رو حتي از روي لباس داشتم کاملأ بيرون افتادن شيلا که نگاهش به کير بيرون افتاده و خيس من افتاده بود چشماش گردتر از قبل شد و فهميد که منم تو اين مدت بيکار نبودم حالت عجيبي داشتم خجالت توام بااضطراب، خجالت بخاطر کير بيرون افتاده ام و اينکه تا بحال با اون وضعيت جلو هيچکس واينستاده بودم و حالا شيلا خانوم که تا ديروز فقط تو خيابون با هم سلام وعليک داشتيم کير لخت منو اونم بعد از اينکه آبم رو پشت دامنش ريختم ديده احساس بي آبرويي ميکردم، اضطرابم بخاطر اين بود که حالا با اين گندي که زدم چه اتفاقي ميخواد بيافته؟ اگه آقا هوشنگ بفهمه؟... بي آبرويي تو محل ،همه تو محل منو به سربزيري و خوبي مي شناختند،حالا با اين کثافتکاري پاک آبروم ميرفت .. شيلا بعد از چند لحظه دستي به پشت دامنش کشيد با تعجب ديدم دستشو که خيس از آب کيرمن بود به سمت دهانش برد وبا ولع شروع کرد به ليسيدن اون ، تو اين مدت خيره به من نگاه ميکرد وهيچ تلاشي درجهت پوشوندن پستوناش نميکرد منم مبهوت با کيربيرون افتاده که حالا با خيال راحت آويزون شده بود جلو شيلا ايستاده بودم ناگهان لبخند شهوت انگيزي روي لبان شيلا نقش بست .
تا اومدم به خودم بجنبم شيلا سرمو فرو کرد ميون پستوناش ، به خودم که اومدم ديدم شيلا
مثل يه مادر مهربون پستونش و گذاشته تو دهنم و با دست ديگش کير ذوق زده منو هي
مي مالونه و تو مشتش فشار ميده، تو عالم هپروت بودم که يهوشيلا يه گاز محکم از کيرم
گرفت وشروع کرد با حرص و ولع به ساک زدن کيرراست کرده ي من، آنقدربرام دورازذهن
بود که فکر مي کردم دارم خواب مي بينم اما نه بيدار بودم اينو از گرماي دهن شيلا که کيرمو
بي وقفه مي مکيد مي فهميدم، منم پستوناي شيلا رو گرفته بودم تو دستام و به ياد موقعي که
فقط آرزوي ديدن آنها رو داشتم تازه اونم از روي لباس ، پستوناي داغش رو با ولع مي مکيدم
وفشار ميدادم اين اولين باري بود که با يه زن سکس داشتم حقيقتش رو اگه بخوايد پيش ازاين
بدن هيچ زني رولمس نکرده بودم سکس من محدود ميشد به ديدن فيلمهاي سوپرودست آخر جق
زدن اما حالا کيرم جدي جدي تو دهن شيلا بود ، شيلا هم آنقدر محکم ميمکيد که فکر ميکردم
تمام جونم داره از سوراخ کيرم بيرون ميزنه.
شيلا که تااين لحظه ديوانه وارکير منو ساک ميزد ناگهان دست از کار کشيد وبه من گفت:
مهران جون آماده باش که مي خوام خوشبختت کنم منو هل داد روي تختخواب و بعد سريع به
سمت ميز توالت رفت و کشوي ميز توالت رو باز کرد و لحظه اي بعد در حالي که يه قوطي
وازلين ويه اسپري زايلوکايين دستش بود دو زانو اومد به طرف من .
من که هنوزمات ومبهوت بودم وباورم نميشد اين اتفاق ها واقعيت داشته باشه لحظه اي بعد
خودمو زير هيکل داغ و گوشتالود شيلا خانوم يافتم که کير منو توي کسش جاداده بود و
بيمحابا روي سر کيرم بالا وپايين ميپريد به شدت عرق کرده بودم وحرارتم بالا رفته بود
انگار کيرم رو گذاشته بودم تو کوره آجرپزي .حالا ديگه مطمئن بودم کسي که داره
حرارت تنش منو مي سوزونه زن آقاهوشنگ خودمونه همين شيلا خانومي که از وقتي
اومدن اين محل من تو کف پستوناش بودم و تو خيالم بارها به يادش جق زده بودم ، هر
بار که شيلا خانومو تو کوچه ميديدم يا وقتي ازپشت پنجره اونو ديد ميزدم بي اختيار محو
پستوناش ميشدم که انگار مي خواستند لباس تنگ شيلا خانومو پاره کنند و خودشون رو
آزاد کنند هميشه آرزو داشتم شيلا رو در حالي که لخته ببينم حالا دست سرنوشت کاري
کرده بود که شيلا خانوم خودش منو برده بود تو حجله و بادست خودش کيرمو گذاشته بود
تو کسش ! نه چک زديم نه چونه عروس ما رو برد تو خونه!!!
من که تا اين لحظه از خودم هنري نشون نداده بودم وشيلا هر جور خواسته بود داشت با
من وکيرم حال ميکرد با خودم گفتم حالا که اين سفره پهنه و شيلا هم مثل آش کشک
خالست بخورم پامه نخورمم پامه پس بذار از اين فرصت خوب استفاده کنم شايد ديگه
هيچ وقت همچين فرصتي پيش نياد.
براي شروع در حالي شيلا داشت روي کيرم پايين ميومد دو تا پستوناش وگرفتم تو دستام
و درحالي که اونارو فشار ميدادم و ميکشيدم محکم کيرمو فرو کردم تو کس شيلا ، شيلا
که تا اين لحظه خيلي آروم آآآهآآآآهآ ميکرد با صداي بلند واز ته دل آآه بلندي کشيد ولبخند
شهوت انگيزي حاکي از رضايت روي لباش نمايون شد ديگه هيچي حاليم نبود تمام سعي
من براين بود که وقتي شيلا داره روي کيرم پايين ميآد هر با کيرم رو با فشار بيشتري وتا
ته توي کسش فرو کنم دستامو انداختم دور گردنش صورتشو به خودم
نزديک کردم اونم درهمون حال که کيرم توي کسش بود چرخي زد و روي من دراز کشيد
آه خداي من چقدر داغ بود چند لحظه توي چشاش خيره شدم به من گفت مهران من مال
توأم هميشه هر وقت تو اراده کني هنوز حرفش تمام نشده بود که لبام رو گذاشتم روي
لباش غلتي زدم حالا شيلا رفته بود زير ومن روي شيلا خانوم ديوانه وار و با فشار کيرمو
توي کسش جلو و عقب مي بردم هر چي سرعت من بيشترمي شد صداي شيلا هم بلند تر
ميشد :آآآه آآآه محکمتر بکنننن بکنننن آآآخ آآآه واااي پستوناي شيلا که توي هوابالا و
پايين مي افتاد ند داشتند منو ديوونه ميکردن. شيلا رو بلندش کردم وواستوندم خم شد و
دستاش رو گرفت لبه ميز توالت کيرمو مي مالوندم روي کونش بدون اينکه بهش بگم
کيرمو ميزون کردم روي سوراخ کونش وبعد يکدفعه اونو فشار دادم روي سوراخ کونش
صداي اعتراض شيلا بلند شد و گفت : نهههه نه از عقب نه ! اما من توجهي نکردم اول
کيرم اصلأ تو نمي رفت معلوم بود آقا هوشنگ تا حالا کون شيلا رو فتح نکرده بوده بعد از
کمي بازي بازي کم کم راه باز شد ومن محکم وتا ته کيرمو فرو کردم تو کونش شيلا
فريادي از ته دل کشيد منم با تمام انرژي کيرمو ميکردم تو کونش و در مي آوردم و
پستوناي آويزونشو تو دستام فشار مي دادم بيچاره آقاهوشنگ که تو اداره داشت سماق
ميمکيد اما در عوض من داشتم بزرگترين روز زندگيمو تجربه ميکردم از کون شيلا که
فارغ شدم ياد آرزوهام افتادم اين بود که شيلا رو خابوندم و کيرمو گذاشتم لاي پستوناش
اونم پستوناش رو با دو دست به هم فشار ميداد درست مثل تو فيلمها کيرمو ميکردم لاي
پستوناش و در مي آوردم خلاصه داشتم عرش و سير مي کردم که يکهو آب کيرم شروع
کرد به اومدن شيلا که انگار از مدتها قبل منتظر اين لحظه بود سريع کيرمو گرفت توي
دهنش منم سخاوتمندانه تمام آبم رو ريختم توي دهن شيلا، شيلا که انگار قانع نشده بود
تا 5-6 دقيقه کيرموساک مي زد و با تمام وجود ميمکيد نگاهم افتاد به پستوناي شيلا که
قطرات آب کيرم جلوه ويژه اي به اونا داده بود شيلا در حالي که پيروز مندانه و راضي از
اينکه منو تصاحب کرده بود ميخنديد باآب کير من پستوناشو مالش ميداد و با دست
ديگش کير منو فشار مي داد انگار خيال نداشت اونو ول کنه ، نگاهم به صورت شيلا افتاد
قطرات آب کيرم دور تا دور لباش خودنمايي ميکرد مقداري از اون هم ريخته بود گوشه
چشم راستش که تا روي ابروش بالا رفته بود ، تو خواب هم نمي ديدم شيلا به اين سادگي
مال من بشه شيلا هنوز هم مشغول مالوندن و ليسيدن کير من بود که يهودر همين حين
صداي زنگ در بلند شد شيلا خانوم مثل کسي که تازه از خواب بيدار شده مثل برق گرفته ها
از جا پريد وگفت : مهران جون زود باش لباساتو تنت کن فکر کنم اير پسرم باشه اما چرا
اينقدر امروز زود برگشته ؟
سريع شلوارموکشيدم تو پام وپيرهنم را تنم کردم،هيچ وقت فکر نميکردم بتوانم آنقدر سريع لباس بپوشم کمي ترس برم داشته بود ، شيلا دامن قرمزش رو پاش کرد و و کت قرمز رنگش رو روي تن لخت پوشيد و در همين حين که به سمت درميرفت چند تااز دکمه هاش رو انداخت نفسم تو سينه حبس شده بود نشستم روي مبل وتکيه دادم سعي کردم خودم رو آروم نشون بدم هنوز گرماي تن شيلا رو تو وجودم حس ميکردم و برافروخته بودم، بالاخره شيلا دستگيره رو چرخوند و در را باز کرد، برخلاف حدس شيلا از آرمين پسر شيلا خانوم خبري نبود 
پشت در خانم جواني بود که تا اون موقع فقط او را به قيافه
ميشناختم، يکسالي ميشد که به کوچه ما آمده بودند ، بله پشت در مهشيد خانوم همسايه واحد بغلي شيلا خانوم بود که در حين صحبت با شيلا جستجوگرانه چشمش بداخل آپارتمان بود و من در حاليکه که روي مبل نشسته بودم متوجه سرک کشيدن هاي کنجکاوانه او بداخل آپارتمان شدم ، شيلا خانوم بدون توجه به عاقبت کارو طبق عادت به مهشيد تعارف کرد که بفرماييد داخل ومهشيد که کنجکاوي زنانه اش گل کرده بود از خدا خواسته پذيرفت شيلا تازه فهميده بود چه تعارف بي جا و خطرناکي کرده اما ديگه دير شده بود مهشيد خانوم اومده بود داخل و در را هم پشت سرش بسته بود. مهشيد پشت سر شيلا وارد پذيرايي شد ومن که تا آن روز سلام وعليک چنداني هم با او نداشتم واز طرفي مثل آدمهاي خطاکار هول کرده بودم سريع از جا بلند شدم و به او سلام کردم ، مهشيد با آنکه بار اولي بود که با او سلام ميکردم و پيش از آن هر وقت توي کوچه همديگر رو مي ديديم بدون توجه از کنار هم رد ميشديم خيلي به گرمي با من سلام و احوالپـرسي کرد و بعد هم روي کاناپه در کنار من نشست ، شيلا که واضحأاز ورود اين مهمان ناخوانده شاکي شده بود با کلا فگي روي مبل روبروي ما نشست، درهمين حين نگاهم به شيلا افتاد ، ناگهان متوجه شدم که گيـج خانوم يادش رفته پيش از باز کردن در صورتش را پاک کنه وقطرات آب کير در کنار بيني وروي ابروي شيلا ماسيده بود دلم هري ريخت پايين ، پيش خودم گفتم اي کاش مهشيد متوجه اونا نشه، در همين زمان مهشيد شروع به صحبت کرد وگفت : آره شيلاجون ازخريد برميگشتم جلو در آپارتمان شما که رسيدم شنيدم سروصدا ميآد حقيقتش نگرانت شدم اين بود که گفتم بيام يه حالي ازت بپرسم اما مثل اينکه مزاحم شدم ( البته بعد از اونکه با مهشيـد حسابي آشنا شدم پيش من اعتراف کرد که اون روز پشت در گوش واستاده بوده.) شيلا لبخنـدي از روي ناچـاري زد و گفت : نه مهشيـد جون راستـش هوشنگ يه رخت آويز خريده بود منم ديدم که دست تنهام از مهران جون خواهش کردم بياد وتو نصبش به من کمک کنه مهشيـد که بدبختانه يا شايد هم خوشبختانه متوجه قطرات ماسيده آب کير روي صورت و ابروي شيلا شده بود با لحن متـلک آميزي گفت : با اون همه سروصدا حتما هر دو خيلي هم خسته شديد ، بعد هم روي کاناپه بسمت من چـرخيد و گفت پس آقا مهران شما هستيد چـه حيف تو اين يکسال ما با هم آشنا نشديم اينطور که معـلومه شما آدم واردي هستيد واز عهده خيلي کارا برميايد ، من شروع به تعـارف کردم و گفتم : نه اين طورا هم نيست که مي گيد که مهشيـد ميون حرفم پريد و گفت : نه مشخصه ، از عهده اين کار با وجودي که سنگين بوده خيلي خوب بر اومديد سپس رو به شيلا کرد و با خنده شيريني گفت شيلا جون پسـر مردم رو تنها تنها قورت ميدي ، پس من چـي ؟ شيلا که دستپاچه شده بود با عجـله گفت : اي بابا مهشيد جون شوخيـت گرفته اين چه حرفيه ؟ مهشيـد هم بلافاصله در جواب گفت : شيلا جون بهتره خودتو تو آينه ببيني جاي نشونه گيري مهران جون هنوز روي صورتت مونده ، با اين حرف مهشيـد شيلا دستشو روي صورتش کشيد و تازه فهميد که چـه گندي زده . من که مثل آدماي رسوا خشکم زده بود با ضربه دست مهشيد که روي پـام ميزد به خودم اومدم ديدم مهشيد روي کاناپه خودشو کنار من رسونده طوري که ران نسبتا چاق مهشيد کاملا به پاي من چسبيده بود و حرارت دل چسب تن مهشيد را کاملا حس ميکردم در حاليکه صورتشو کاملا جلو آورده بود بطوري که حرارت نفس هاش به صورتم مي خورد با لحن عشوه گرانه اي که هر مردي رو از پـا در مي آورد به من گفت : مهران جون اگر منم ازت کمک بخوام به من کمک ميکني ؟ من هم گفتم معلومه مهشيد خانوم ، حتما. مهشيد گفت : حتي اگه هر روز ازت کمک بخوام ؟ من که حسابي حالم دگرگون شده بود بود حال خودم رو نفهميدم در يک لحظه دستمو پشت شونه هاي مهشيد انداختم اونو به خودم فشار دادم وگفتم :حتي اگه هر لحظه از من کمک بخواي حاضرم. تازه متوجه لبهاي غنچه پستـون هاي گرد و خوش فرم وهيکل زيباي مهشيد شده بودم ، محکم اونو تو بغلم فشار دادم ولبهام رو روي لبهاي داغ مهشيد گذاشتم لب هاش رو ميمکيدم اين کارو از شيلا ياد گرفته بودم مهشيد زبونش رو وارد دهان من کرده بود ومن اونو با زبونم لمس ميکردم يکدفعه مهشيد خودشو عقب کشيد وبه شيلا که ساکت ما دو تارونگاه ميکرد ودوباره داشت حشري ميشد گفت : شيلا جون بهتره تا آرمين نيامده يه حموم بکني منم مهران جونو ميبرم خونمون ببينم چند مرده حلاجه؟ بعد با همون سرو وضع به هم ريخته در حاليکه دکمه هاي مانتوش تا نيمه باز بود بلند شد ودر حاليکه دست منو مي کشيد به طرف در آپارتمان رفت ، شيلا که انگار کاراش با من نيمه تموم مونده بود در همين حين که همراه ما تا دم در مي اومد گفت : مهران جون فردا صبح يادت نره دير نکني باهات کار دارم.مهشيد بدون توجه به صحبت شيلا که هنوز ناتموم بود منو دنبال خودش ميکشيد در آپارتمان شيلا اينا رو پشت سرمون بستيم ، مهشيد دست منو ول کرد دست کرد تو جيبش و دسته کليدش رو در آورد در حاليکه دستش از فرط شهوت به شدت ميلرزيد کليد رو به در انداخت و در رو باز کرد با صداي لرزاني به من گفت : مهران جون بفرما تو. من تو فکر حرف شيلا بودم که گفته بود: " فردا صبح دير نکني" اين حرف رو پيش خودم تکرار ميکردم و خوشحال از اينکه فردا دوباره شيلا رو با تمام وجود تجربه مي کنم ،مهشيد دوباره وبلندتر تکرار کرد مهران جون برو تو ديگه و من که تازه متوجه حرفش شده بودم داخل شدم ، مهشيد هم پشت سرم وارد آپارتمان شد و در را پشت سرش بست.
محو مهشيـد شده بودم که داشت کفشاش رواز پاش در مياورد نميدونم چرا تواين يکسال که همسايه ما شده بودند هيچ وقـت متوجه زن به اين خوشگلي توي کوچه مون نشده بودم ميدونيد شيلا همه حواس منو پرت خودش کرده بود ومن زيبايي وسکس رو فقط تو وجود شيلا مي ديدم و فقط با روياي پسـتوناي شيلاي خوشگلم جق ميزدم و خودم رو ارضا ميکردم بي خبر از اينکه اين روياها يه روز به واقعيت مي پيوندن ، اين بود که از وجود مهشيد عزيزم بيخبر بودم ، يه زن جوون حدودا سي ساله با قد متوسط بينهايت خوشگل با پستوناي گرد وبزرگ که نوک هاي تيز دوتا پستوناش سيخکي به سمت جلو اومده طوري که فکر ميکني نوک تيز پستوناش هر لحظه ممکنه بره تو چـشم آدم ، شکم تو رفته که به يه باسن برجسته وکون خوش تراش ختم ميشه با يه جفت ران نسبتا چاق که توي شلوار استرچـي که مهشيد پوشيده بود آدمو به شدت حشري ميکردن.
محواين جزئيات بودم که مهشيـد گفت : مهران جون حواست کجاست بفرما بشين انگار شيلا حسابي ازت کار کشيده ديگه جون برات نذاشته ناقلا همه
رو تا ذره آخرش مکيده . روي مبل نشستم ومهشيد هم با عجله به سمت آشپزخونه رفت و لحظه اي بعد با يه ليوان نوشيدني برگشت اونو روي ميز جلوم گذاشت ، چـند لحظه توي چـشام نگاه نگاه کرد و گفت : عزيزم تا اين شربت بخوري و يه ذره جون بگيري منم برم لباسامو عوض کنم و بيام . مهشيد رفت تو اتاق خواب ومن تنها شدم هنوز تو فکر شيلا بودم مدام شيلا رو وقتي که سر کيرم بالا وپايين ميپـريد و پستوناي بزرگ وسفيدش تو هوا مثل پـاندول ساعت تاب تاب ميخوردن مجسم ميکردم حتي از فکرش هم داغ ميشدم و احساس لذت ميکردم يه دستم ليوان شربت بود و با دست ديگم کيرم رو از روي شلوار مي مالوندم . تو اين فکرا بودم که مهشيد يهواز اتاق خواب اومد بيرون خدايا چـقدر اين زن خوشگل بود خوشگل تر از وقتي که اونو با مانتو تو خونه شيلا اينا بغل کرده بودم ، يه تاب ليمويي پوشيده بود که بخاطر بندهاي بلندش نصف بيشتر پستوناش پيدا بود ناقالا کرست نبسته بود و وقتي به سمت من مي اومد پستوناش تو هر قدم تکون تکون ميخوردن يه شرت هم پاش بود که جلوش توري گيپوري داشت و کس پشمالوش ازروش کاملا پيدا بود ، نفسم تو سينه حبس شده بود اين همه نعمت تو همسايگيمون بود و من تا حالا بي نصيب مونده بودم .خنده شهوت انگيزي کرد وگفت : مهران جون ازت کمک ميخوام کمکم ميکني ؟ حالا ديگه رسيده بود جلو من ، منم که به شدت حشري شده بودم وزبونم بند اومده بود فقط نگاش ميکردم، من روي مبل نشسته بودم ومهشـيد جلوي من دوزانو زد روي زمين دو تا پاي منو از هم باز کرد و بين پاهام قرار گرفت دو تا دستاش رو گذاشت روي کيرم که از زير شلوار قلنبه شده بود صورتشو رو به بالا به سمت من کرد وگفت : مهران من تشنمه آب ميخوام و در همين حين دکمه شلوار منو باز کرد وزيپ شلوارم رو کشيد پايين. خودمو يه ذره بالا آوردم ومهشيد شلوارمو از پام بيرون کشيد يه مقدار از روي شورت به کيرم ور رفت و اونو فشار داد بعد دستشو کرد توي شورت منو کيرمو کشيد بيرون وقتي دست مهشيد به کيرم خورد نزديک بود از هيجان سکته کنم،مهشيد کير منو گرفته بود تودستش اول يه خررده نگاه نگاش کرد ومردد بود ( بعدا به من گفت که تا اون موقع هيچوقـت شوهرش کيرشو تو دهن اون نميذاشته وبار ا ولش بوده که کير توي دهنش ميرفته ) به من نگاهي کرد و لبخند شهوت انگيزي زد بعد هم يه ماچ آبدار از سر کيرم کرد مهشيد نوک کيرمو بين دندوناي جلوش گرفته بود اولش چند تا گاز کوچيک بهنوک کيرم زد بعد شوع کرد به ساک زدن کيرم بدجوري کيرمو ميمکيد وکلي ملـچ و مولوچ ميکرد منکه بي حال شده بودم سرمو تکيه داده بودم به پشتي مبل وچشام رو بسته بودم مهشيد هم که انگار توي دنيا کاري جز مکيدن کير من نداشت بي وقفه بدون توجه بمن لبهاش رو محکم روي کيرم فشار ميداد و اونو ميمکيد حالم دگرگون شده بود دستام رو کرده بودم ميون موهاي مهشيد و مهاش رو چنگ ميزدم ، آنقدر حشري شده بودم که با دست کله مهشيد رو گرفته بودم و اونو وقتي که کير منو توي دهنش فرو ميکرد با فشار بيشتري به سمت کيرم ميآوردم از اون گذشته خودمم کيرم رو با فشار توي دهنش هل ميدادم هر بار که کيرم تا ته ميرفت توي دهنش مهشيد اوق ميزد بعد از مدتي مهشيد که از مکيدن خسته شده بود با دست پستوناي گنده وسفيدش رو از توي لباس انداخت بيرون با ديدن پستوناش داشتم ديوونه ميشدم ، مهشيد پستوناي داغشو گذاشت دوطرف کيرم واونا رو به هم فشار داد کيرم مونده بود لاي پستوناي مهشيد بعد هم شروع کرد پستوناش رو روي کير م مالش دادن منم از فرصت استفاده کردم کيرمو با فشار ميکردم لاي پستوناش و در مياوردم ومهشيد هم با دو دست پستوناش رو به هم فشار ميداد حس ميکردم خوشبخت ترين مرد روي زمينم بعد از يکي دو دقيقه ديگه طاقت نياوردم و آبم شروع کرد به اومدن مهشيد که منتظر اين لحظه بود بلافاصله کيرمو گرفت به سمت دهنش تا بقيه اونو نوش جان کنه اما بدبختانه آب کيرم قطره قطره و آروم آروم از سوراخ ميزد بيرون ، مهشيد در حاليکه صداش ميلرزيد گفت : اين شيلاي بدجنس هر چي داشتي و نداشتي مکيده بعد هم کيرمو گرفت توي دهنش و باقيمونده آبي رو که روي کيرم ماليده بود ليسيد و دوباره کيرمو به اميد اينکه چيزي توش مونده باشه شروع کرد به مکيدن.

مهشيد کير منو که بعد از اومدن آبم يه مقدار شل شده بود و مثل يه شلنگ لاستيکي لم لم ميخورد توي مشتش گرفته بود ، اونو با حرص فشار ميداد وصدا دار مي مکيد، مهشيد کير منو با ضرب ميکوبيد روي گونه هاش که حالا از حرارت و شهوت گل انداخته بودند بعد هم شروع کرد کيرمو ماليدن روي پستوناش و سر کيرمو فشار ميداد روي پستوناش ، در همين حين تو چـشماي من نگاه ميکرد لبخند ميزد ، بعد از چندلحظه مهشيد از جا بلند شد و يه وري روي پاي من نشست وقتي کون بزرگ و سفيدش روي ران من قرار گرفت تازه فهميدم يه زن مي تونه چـقدر داغ باشه. مسحور چشماي مهشيد شده بودم و توان حرف زدن نداشتم آروم و با حوصله پيرهنم رو از تنم درآورد وبعد خودشو انداخت توي بغل من ، پستوناي داغش به سينه من فشار داده ميشد ، مهشيد در حاليکه توي بغلم بود منو روي کاناپه خوابوند ، چند لحظه تو چشاي هم خيره شديم بعد من پستوناي مهشيد رو توي دستام گرفتم و اونا رو به سمت صورتم آوردم مهشيد که ديد اينطوريه خودشو روي هيکل من جابجا کرد طوري که پستوناش روي صورتم قرار گرفت اولش دو تا پستوناشو به هم فشار ميدادم واونا رو ليس ميزدم شور مزه بود ومزه عرق ميداد با اين حال به نظرم خوشمزه ترين چـيزي بود که تا اون لحظه خورده بودم لاي پستوناشو باز کردم خيس عرق بود و مقداري از آب کيرم لاي پستوناش ماليده بود ، سرمو کردم لاي پستوناي مهشيد وشروع کردم به ليسيدن، خيسي عرق وآب کير رفت توي دهنم، تازه فهميدم اين آب کير که به خورد شيلا و مهشيد داده بودم چـه مزه ايه ؟ بعد از اينکه کلي پستوناي مهشيد رو ليسيدم در حاليکه اونا رو به هم فشار ميدادم چـند تا گازاز نوک پستوناي مهشيد گرفتم بعد شروع کردم به مکيدن پستوناش آاخ خ و اااوففف مهشيد راه افتاده بود وهمين منو هر لحظه حشري تر ميکرد و باعث ميشد پستوناي ناز و سفيدش رو محکم تر بمکم . بعد از جند دقيقه که با پستوناي مهشيد خوشگلم ور ميرفتم مهشيد بدون اينکه چيزي بگه بلند شد ودر حالي که پاهاش دو طرف من بود روي کاناپه ايستاد ، اولش فکر کردم کاري کردم که باعث ناراحتيش شده اما بعد ديدم که شروع کرد به ماليدن کسش از روي شورت ، جلوي شورتش توري گيپوري خوشگلي بود که کس پشمالوي مهشيد از زيرش کاملا پيدا بود ، مهشيد شورتشو کشيد پايين و از پاش دراورد ، نمي دونستم ميخواد چيکار بکنه بدون اينکه حرفي بزنه اومد و بالاي سرم قرار گرفت نميدونيد کس مهشيد با اون پشم هاي بلند و فر خورده چـقدر آدمو حشري ميکرد ، معلوم بود چند وقتيه که پشماي کسش رو نزده درکمال ناباوري ديدم مهشيد داره روي سرم ميشينه ، مهشيد سر دو زانو روي کله من قرار گرفته بود و کس پشمالوش رو مي ماليد روي صورتم ، تا اون زمان تصور نميکردم که کس يه زن رو بخورم هميشه وقتي تو فيلمها ميديدم يه مرد کس وکون زن رو ميخوره چـندشم ميشد اما حالا کس مهشيد با اون پشماي فر خورده مدام روي صورتم ماليده ميشد ، لاي پاش بوي عرق بخصوصي ميداد که با عطر خوشبويي که مهشيد زده بود مخلوط شده بود ناگهان از فرط شهوت دو تا دستام رو گذاشتم روي ران هاي مهشيد و اونو در حاليکه کس پشمالوش روي دهنم بود پايينتر کشيدم جوري که مهشيد تقريبا روي سر من نشسته بود ، شروع کردم به ليسيدن کسش، پشم هاي کسش رو بين لبهام ميگرفتم وميکشيدم براي اولين بار تو زندگيم لبهام رو گذاشتم رو کس يه زن اولش شروع کردم به ليسيدن لبه هاي کسش وچـوچـولش رو گاز زدم نفس هاي صدادار و آآآآه ه ه و اااوووف ف ف هاي مهشيد فضاي اتاق رو پر کرده بود ترشحات کس مهشيد بخاطر حشري شدنش زياد شده بود و کسش کاملا خيس و مرطوب بود، زبونم رو ميکردم توي کسش و در ميآوردم با اينکارم مهشيد حشري تر ميشد و صداي آآآه وااووووهش بلند تر ميشد در همين حين که هردو حسابي مشغول بوديم صداي زنگ گوشي موبايلم که توي جيب شلوارم روي زمين افتاده بود بلند شد هر کس بود آدم وقت نشناسي بود مهشيد در حالي که روي سر من نشسته بود به من نگاه نگاه کرد که اگه ميخوام جواب بدم از رو سر من بلند شه ، ناقلا دلش نمي خواست کسش از لب هاي من جداشه با دست بهش اشاره کردم ولش کن بابا وبه ليسيدن کس مهشيد ادامه دادم زنگ تلفن بعد از کلي زنگ زدن قطع شد و من نفس راحتي کشيدم اما چشمتون روز بد نبينه بعد از چند لحظه دوباره موبايلم شروع به زنگ زدن کرد ( يادتون باشه اينجور موقع ها گوشيتون رو خاموش کنيد !!! ) هر دو مون کلافه شده بوديم بالاخره مهشيد بدون اينکه من چـيزي بگم از کاناپه پريد پايين ، گوشيمو از جيب شلوارم که رو زمين افتاده بود در آورد و به من داد من بلند شدم و روي کاناپه نشستم مهشيد آتيش پاره هم با اون کون گنده و سفيدش اومد نشست روي پام ، نگاه تو صفحه موبايل کردم و ديدم از خونه ست . اون طرف خط مامان بود تا صداش رو شنيدم ناغافل نگاه به ساعت ديواري کردم ديدم ساعت دوونيم بعد از ظهره ،مامان که تازه از سر کار اومده بود با عصبانيت گفت :هـيچ معلوم هست تو کجايي ؟ به تلفن هم که جواب نميدي ؟ بعد از احوالپرسي گفتم :آره کاري پيش اومده بود اومدم دانشکده ديگه دارم بر ميگردم و.... خلاصه قضيه رو ماست مالي کردم . چند دقيقه ديگه در حالي که مهشيد تو بغلم بودبا پستوناي سفيدش که خيس عرق بود ور رفتم ، بوسه اي از لب هاي داغ و غنچـه مهشيد گرفتم وگفتم مهشيد جون ديگه بايد برم. مهشيد اعتراض کنان گفت تازه اصل کارمون مونده نبايد الان بري بايد پيشم بموني ،خودم
مي برمت حموم خلاصه در حالي که از پستوناي نازش دل نمي کندم و اونا رو تو دستم گرفته بودم بهش قول دادم که دوباره ميرم پيشش . مهشيد با دلخوري لباسام رو برام آورد و بعد از اينکه اونا رو تنم کردم مثل يه مادر مهربون موهام رو مرتب کرد وبعد منو تو بغلش گرفت وبه خودش فشار داد با لحن شهوت انگيزي گفت : مهران جون فردا از صبح منتظرتم ، واي به حالت اگه دير بياي ، بعد با لحن جدي تري گفت : ميدوني مهران جون شوهرم فرامرز بخاطر کارش هيچ موقع تهران نيست وآخراي ماه يه دو سه روزي برميگرده تهران تا همديگه رو ببينيم ، خلاصه اينجا خونه خودته منم که هميشه در اختيار توام قول بده منو تنها نذاري اي کاش ميشد شبها هم بياي اينجا ؟مهشيد رو به خودم فشار دادم وبهش گفتم هيچ موقع تنهات نمي ذارم . مهشيد منو بدرقه کرد و ازدر آپارتمانش اومدم بيرون . باورم نميشد با کسي که تا ديروز نمي شناختمش يه روزه اينقدر با هم صميمي بشيم. بااحتياط وترس ولرز از درساختمون اومدم بيرون ، همش ميترسيدم يکي منو ببينه . خلاصه اونروز بالاخره برگشتم خونه، با کلي تجربيات جديد . همش توفکر شيلاي خوشگلم ومهشيد عزيزم بودم پيش خودم ميگفتم نکنه همه اينا مثل يه خواب بوده و ديگه تکرار نشه اما حرارت وگرماي شيلا و مهشيد که هنوز توي وجودم اونو بخوبي احساس ميکردم به من ميگفت که اين تازه شروع کاره .
عصر همون روز رفته بودم بيرون ، توي پياده رو داشتم قدم ميزدم که يکدفعه متوجه شيلا خانوم خوشگل شدم که همراه شوهرش هوشنگ و پسرش آرمين از روبرو به سمت من مي اومدن ، با اينکه مثل هميشه از ديدن شيلا با اون پستوناي باحالش خوشحال شدم اما نميدونم چرا از ديدن اونا اينقدر مضطرب شدم مي خواستم راهم رو عوض کنم اما ديگه خيلي دير شده بود واونا تقريبا به من رسيده بودند ، با ديدن هم سلام وعليک کرديم شيلا با لحني رسمي که هيچ شباهتي به آآآآه ه ه ه وااااوف ف ف هاوناز و غمزه صبحش نداشت گفت: سلام آقا مهران، حالتون خوبه ؟ با زحمتاي ما چـطورين ؟ گفتم اختيار داريد من که کاري نکردم زحمت اصلي رو خودتون کشيديد درهمون حال آقا هوشنگ که هنوز بعد از سلام و عليک چيزي نگفته بود ومن بقدري محو شيلا شده بودم که يادم رفته بود آقا هوشنگي هم وجود داره ميون حرف پريد وگفت : اين چـه حرفيه آقا مهران امروز ما شما رو حسابي انداختيم تو زحمت شما هم مارو شرمنده کرديد ، شيلا برام تعريف کرد از قضا انگار کلي هم وقتتون گرفته شده ، ايشالله بتونيم اين زحمتتون رو جبران کنيم شيلا در حاليکه دنبال حرف اقا هوشنگ رو ادامه ميداد در حاليکه چـشمک آرومي به من ميزد گفت آره ايشالله بتونيم جبران کنيم، من هم شروع کردم به تعارفات معمول و اينکه کاري نکردم واگه کاري از دستم بياد خوشحال ميشم براشون انجام بدم و .... خلاصه بعد از همه اين حرفها از هم خداحافظي کرديم و جدا شديم . وقتي تو راه به سمت خونه بر ميگشتم از يه طرف قيافه آقا هوشنگ مي اومد دم نظرم که بنده خدا از هيچـي خبر نداشت و مرتب از من تشکر ميکرد ، ميدونيد يه جورايي دلم براش سوخت .از طرف ديگه شيلاي خوشگلم با پستونايي که به زحمت زير مانتوي آبي آسمونيش جا شده بودن مي اومد دم نظرم ومثل هميشه باعث ميشد که ناخودآگاه دستم بره به سمت کيرم و حسابي حشري بشم.چشامو که مي بستم شيلا رو ميديدم که داره سر کيرم بالا و پايين ميپره و پستوناش تو هوا تلوتلو ميخوره و صداي آآه ه واوه هش تو گوشم پر ميشد به خونه که برگشتم به عادت قديم بعد از ديدن شيلا يه دست حسابي جق زدم اما ديگه مثل قديم ارضا نشدم انگار که اين کير ناقلا هم عقل وشعور داشت و بعد از آشنايي با شيلا و مهشيد ديگه دست خشک و خالي خودمون رو قبول نداشت ، خلاصه اونروز رو با مرور اتفاقات صبح تا ظهر شب کردم ، آنقدر اين اتفاق ها براي من شيرين و لذت بخش بود که همون شب تصميم گرفتم همه اونا رو تو يه وبلاگ بنويسم درست مثل کسايي که از زور خوشحالي خوشبختي شونو جار ميزنن.اون شب با همون فکرو خيالا خوابم برد.
صبح ساعت حدود هفت ونيم بود که از خواب بلند شدم همه رفته بودن سر کاراشون . از همون وقت بيدار شدن دوباره رفتم تو خط ماجراهاي روز قبل ، به خودم گفتم بيخود به خودت وعده نده همون ديروز هم که اونطوري شد شانس اشتباهي اومده بود در خونت ؟ دليل نداره هر روز از اين اشتباها بکنه. دست و صورتم رو شستم و مشغول خوردن صبحونه شدم ، اما بيقرار بودم درست مثل بچـه اي که وقت شير خوردنش شده اما مادرش پيشش نيست، کلافه بودم و ناخودآگاه به ساعت نگاه ميکردم .
ساعت حدود هشت و ربع بود اما از شيلاي خوشگلم خبري نشده بود من که شيريني لذت سکس ديروز هنوز زير دندونم بود بي تاب ومنتظر اينور اونور ميزدم، کلافه بودم وسخت محتاج گرماي تن شيلا.در عين کلافگي اين فکر به ذهنم خطور کرد که شايد شيلا هم الان منتظر منه ، گوشي تلفن رو برداشتم و شماره شيلا اينا رو گرفتم با اينکه شيلا زود گوشي رو برداشت ام همون چند لحظه برام مثل چند ساعت گذشت ، صداي شيلا رو شنيدم که گفت الو بفرماين، چـند لحظه سکوت کردم ، مردد بودم چي بگم ؟ شيلا دوباره تکرار کرد الو بفرماين، اينبار خيلي آهسته با صدايي که فکر ميکنم خيلي تابلو ميلرزيد گفتم سلام شيلا جون ، خوبي ؟ شيلا وقتي صداي منو شنيد گفت سلاااااام مهران، خوب منو ديروزول کردي رفتي، نو که اومد به بازارکهنه ميشه دل آزار، ببينم مهشيد بهتر از من بود، نه ؟ گفتم نه شيلا جون هيـچ اينطور نيست از صبحي که بيدار شدم همش منتظرم بياي سراغم. شيلا وسط حرفم پريد و گفت بيام سراغت براي چـي شيطون؟ نکنه ميخواي مثل ديروز ... من که ديگه حسابي شهوتم گل کرده بود و حالت عادي نداشتم با لحني که شيلا بعدا بهم گفت خيلي ملتمسانه بوده و حسابي دلش برام سوخته گفتم ميتونم بيام پيشت؟ شيلا که تا اون لحظه شيطنت ميکرد حالت صداش عوض شد وگفت: مهران من که ديروز بهت گفتم منتظرتم ، هوشنگ وآرمين رو زودتر از هميشه راه انداختم که برن الان يه ساعته که گوشم به زنگ دره ، فکر کردم مهشيد حسابي دل تورو برده و ديگه نمياي.اگه هنوز منو ميخواي همين الان پاشو بيا. با عجله گوشي رو گذاشتم و لباسامو تنم کردم و از در رفتم بيرون. مثل اونا که ميخوان برن دزدي دوروبرم رو مي پاييدم که يه وقت يکي منو جلو در ساختمون شيلا اينا نبينه . با دست لرزون و با يه عالم اضطراب زنگ در رو فشار دادم شيلا بدون اينکه چـيزي بگه شاسي در بازکن و زد و در رو باز کرد حالا تا شيلا فقط دو طبقه ساختمون فاصله داشتم با عجله و تند وتند پله ها رو اومدم بالا تو پاگرد پله وقتي داشتم به سمت بالا مي اومدم ديدم شيلا در رو از قبل باز گذاشته چند تا پله باقي مونده رو هم طي کردم ورسيدم در آپارتمان شيلا اينا . بدون اينکه چـيزي بگم وارد شدم و در رو پشت سرم بستم فضاي خونه يه جور مشکوکي ساکت بود راستشو بخوايد اولش يه
مقدار ترسيدم نا خودآگاه به سمت اتاق خواب رفتم آخه ميدونيد بهترين خاطراتم از اونجا شروع ميشد وارد که شدم هيشکي اونجا نبود همين طور مردد وايستاده بودم که يه دفعه يه نفر از پشت سر در چشمام رو گرفت صداي خنده شيلا بلند شد و با خنده گفت بچه شيطون اينجا اومدي براي چـي ؟ مگه خودت خواهر و مادر نداري که افتادي دنبال ناموس مردم ، در همين حين که چـشام رو گرفته بود خودشو از عقب به من چسبوند گرماي لذت بخشي توي وجودم پخش شد انگار به بخاري چسبيده بودم دستامو بردم عقب باسن داغ و گوشت آلودشو گرفتم توي دستام ، خداي من !! لخت لخت بود انگاري شورتشو قبلا از پاش در آورده بود من که حسابي حشري شده بودم وگر گرفته بودم کون گوشت
آلودشوچـنگ ميزدم و توي دستام فشار ميدادم ، نفس هاي صدا دار و داغش پشت گردنم رو ميسوزوند و پستوناي داغ و نرمشو به من فشار ميداد ومي ماليد پشت کمرم ، حسابي حشري شده بودم ديگه هيچي حاليم نبود گرماي يه دست رو حس ميکردم که داره از روي شلوار کيرمو مالش ميده بعد از يکي دو دقيقه با اينکه جايي رو نمي ديدم و غرق در شهوت بودم حس کردم که دکمه شلوارم رو باز کرد زيپ اونو کشيد پايين و شلوارم رو توي پام کشيد پايين بعدش دست کرد توي شورتم اينو از حرارت دستش که حالا ديگه کير متورم وراست شده منو توي مشتش گرفته بود فهميدم ، چـند لحظه بعد خيسي و حرارت لبهاي شيلا رو روي کيرم حس کردم از لذت داشتم ميلرزيدم . چي گفتم : شيلا ؟ پس کي در چشام رو گرفته ؟ باورتون ميشه توي اون چند دقيقه آنقدر حشري شده بودم و شهوت عقلم رو از کار انداخته بود که متوجه نشدم يا حداقلش از خودم نپرسيده بودم اگر ايني که در چشام رو گرفته شيلاي خوشگلمه پس اينکه اينطور کير منو ميماله کيه

Advertisement
 
عـــــــــکـس هــای توپ
 
شماره 1 شماره 2 شماره 3 شماره 4 شماره 5 شماره 6 شماره 7 شماره 8 شماره 9 شماره 10 شماره 11 شماره 12 شماره 13 شماره 14 شماره 15 شماره 16
 
 
حال کردن دکتر و مریض
 
001 002 003 004 005 006 007 008 009 010 011 012 013 014 015 016
 

=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=