ماساژ عمه

ماساژ عمه 

اين داستاني رو كه براتون مي خوام براتون تعريف كنم مال زمانيه كه من 17 سال داشتم و صورتم پر جوش بود و صدام هم يه جور زمختي خاصي داشت . يه باره قد كشيده بودم و خيلي هم لاغر بودم . خلاصه يه آدم لاغر مردني ديلاق ، البته اين رو هم بگم كه چشاي خوش رنگي داشتم ( سبز پسته اي ) و صورتم خيلي بانمك بود ( براساس آماري كه از دختراي فاميل گرفته بودم ) ، خيلي ها بدشون نمي اومد وقتاي خالي شون رو با صحبت كردن با من پر كنند ، و همين فيدبك مثبتي كه از اونها ميگرفتم باعث شده بود كه اعتماد به نفس زيادي به دست بيارم . مثلا خيلي از زنا و دخترايي كه مي اومدن مغازه عمه ام و من اونا رو مي شناختم ، هر وقت چيزي ازشون مي خواستم امكان نداشت ازم دريغ كنن ، تا جايي كه گاهي اوقات پررويي رو به حد كمال مي رسوندم و پول توجيبي از بعضي هاشون مي گرفتم . چند بار كه موضوع به گوش عمه ام رسيده بود ، خيلي ناراحت شده بود و ازم خواست كه ديگه تكرار نكنم و اگه پول توجيبي ميخوام از اون بگيرم .

اگرچه خانواده ما خانواده شلوغي يه ، ولي من معمولا زياد خونه مون وا نميستم و ترجيح مي دم برم خانه مادربزرگم . پدربزرگ پدري ام خيلي وقته كه عمرش رو داده به شما و مادربزرگ و عمه ام با هم زندگي ميكنند . من چهار تا عمو دارم و سه تا عمه و اين عمه ام عمه وسطي مه كه متاسفانه به علت اعتياد شوهرش مجبور شد طلاق بگيره . بعد اون اومد پيش مادربزرگم كه تنها بود و چون اصلا دلش نميخواست مادرش رو تنها بذاره ترجيح داد كه مدتي ازدواج نكنه ، الان عمه ام سي سالشه و يه زنانه دوزي داره كه با اون سه چهار برابر خرج مادر بزرگم و خودش رو در مي ياره و شايد بگم بهتر از همه اعضاي فاميل زندگي مي كنه . اون قدر ولخرجي مي كنه كه زناي فاميل كلي بهش حسودي ميكنن . خيلي ازشون شنيدم كه مي گن خوب كاري ميكنه كه شوهر نميكنه ، مگه شوهر چي داره ، همش خرحمالي يه ، اصلا ما كه شوهر داريم شوهرمون چه تاجي گذاشته سرمون كه اون كه شوهر نداره ، نذاشته . خلاصه از اين حرفا زياد شنيدم . البته اين مربوط مي شه به زناي جوان خانواده . اونايي كه سني ازشون گذشته خيلي پشت سرش غيبت ميكنن و حرفاي چرت و پرت زيادي پشت سرش مي زنن ، حتي يه عمه خانمي ما تو فاميل داريم كه معتقده كه زن اگه بدون شوهر بميره ، كافر از اين دنيا رفته ، به حق چيزاي نشنيده . گاهي اوقات خود زنها هم شرايطي رو فراهم ميكنن كه مردا مجبور مي شن بهشون ظلم كنن .

من رابطه ام با عمه خيلي خوبه و مادربزرگم هم من رو بيشتر از همه دوست داره . شايد باورتون نشه ولي عيدا جلو روي همه بچه هاي فاميل عيدي من رو سه چهار برابر بيشتر از بقيه مي ده ، مثلا اگه به همه پانصدي ميده ، مي آره و بلند بلند مي گه اين همه عيدي سعيد آقا ، بگير عزيزم ، اين دو هزار تومني رو بگير و هر چي دوست داري بخر . ديدن چهره اعضاي فاميل واقعا لذت بخشه ، البته يه جورايي هم خودم خجالت مي كشم و دلم به حال بقيه مي سوزه . يه جورايي هم باعث مي شه كه بقيه از من بدشون بياد ، فكر مي كنن كه دارم خودشيريني مي كنم . به هر حال من معتقدم كه دارم پاداش وفاداري ام رو ميگيرم . چون هيچ كي جز روزاي خاص سري به مادربزرگ نمي زنه ، ولي من اين طوري نيستم و هميشه خونه ي اونام .

اون اولا كه مي رفتم مغازه عمه ( در ضمن بگم مغازه عمه ، مغازه زير خونشونه و از داخل ساختمان به مغازه يه در ميخوره ) ، با مخالفت عمه مواجه مي شدم ، چون مي گفت كه مشتري هاش خجالت ميكشن ، ولي وقتي كه اصرار من رو ديد و بعدش هم ديد كه مشتري هاش خيلي با من حال مي كنن ديگه بهم گير نداد . عمه از اين مي ترسيد كه شايد حضور من باعث بشه كه مشتري هاش معذب بشن ولي ديد كه نه ، خود مشتري ها بيشتر از من خوششون اومده . مشتري هاي دائم اش هيچ وقت پيش من روسري نمي پوشيدن ، چند تا شون هم خيلي شوخي هاي زشتي ميكردن ، عمه ناراحت مي شد ولي چيزي نمي گفت ، من هم بگي نگي خجالتكي مي كشيدم . مثلا يه روز يكي از زنا اومد گفت كه اين مردا چشم آدم رو در مي يارن بس كه به كون و كپل آدم نگاه مي كنن ، مرتيكه بي حيا ، داشتم مي اومدم اينجا افتاده پشت من ، هي زاغ سياه كپل ما رو چوب مي زنه ، خجالتم نمي كشن والله ، سعيد جان تو اينجوري نشي ها ، اگه خواستي من يه دختر دارم يه كون داره به چه خوشگلي ، ميدم بهت حريص نشي و بعدش غش غش خنديد و تازه انتظار داشت من هم به اين شوخي بي مزه اش بخندم ، من داشتم از خجالت آب مي شدم و عمه ام هم يه خرده عصبي شده بود ، ولي نمي شد چيزي گفت ، طرف مشتري دائم بود . ناگفته نماند كه همون حرف خانم كلي تاثير روم گذاشت و غسل ها به ما واجب كرد ، چنان كه افتد و داني .... .

تقريبا من هم بخشي از مغازه شده بودم ، هميشه بعد كلاس چند ساعت اونجا بودم و ميون خانم ها ، لباس هايي رو كه آماده مي شد رو مي رسوندم دم خونه ها و گاهي اوقات هم با اصرار بعضي ها مي رفتم خانه شون و چايي ميخوردم ، خيلي هاشون هم جلو من لباسشون رو مي پوشيدن و از من نظر ميخواستن . بگذريم كه اين كارشون چقدر من رو حشري مي كرد .

اتفاق هاي جالب زيادي توي اون مغازه برام مي افتاد و شايد همين اتفاق ها بود كه من رو مثل پاستيل چسبونده بود به اون مغازه و عمه ام . يكي شون كه خيلي سكسي بود و من هنوزم با يادش عيش ها ميكنم برميگرده به همون مشتري هاي دائمي كه من رو خيلي دوست داشتن ، وقتي رفتم كه لباس هاشون رو تحويل بدم باز هم با اون اصرارهاي هميشگي مواجه شدم و كم كم داشتم عادت مي كردم و با پر رويي مي رفتم داخل ، چون پذيرايي همگي شون حرف نداشت . خانم كه خيلي ذوق كرده بود لباس اش آماده شده سريع رفت كه بپوشدش ، اما نكته جالبي كه هنوزم داره ديوونه مي كنه ، آينه تمام قدي بود كه توي اتاقش بود و من مي تونستم از اونجا اون رو كامل ديد بزنم ، البته بايد بگم كه خانم هم من رو مي تونست ببينه ولي آي كيوش قطع نميداد كه من هم مي تونم اون رو ببينم و الان مشغول نگاه كردن به اونم . خانم كامل لخت شده بود و ميخواست لباس زيرهاي متناسب با لباس دوخته شده رو توي كمدش پيدا كنه و من كه براي اولين بار يك زن لخت رو مي ديدم حالتي بهم دست داده بود كه توصيفش امكان پذير نيست ، فقط بدونيد كه اون صحنه اونقدر من رو تغيير داد كه بعدش من هم تبديل شدم به يه آدم حشري كه غيبكي كون و كپل همه زنا رو ديد مي زنن . شايد در حدود پنج – شش دقيقه داشتم اون صحنه هاي زيبا رو نگاه مي كردم و بعدش كه خانم از اون اتاق اومد بيرون و نظرم رو پرسيد اون قدر قلبم تند تند مي زد كه لكنت گرفته بودم ، صحنه مضحكي بود . سريع ميوه هام رو خوردم و زدم بيرون و فكرش تا چند روز خواب و خوراك رو ازم گرفته بود .

تا پيش از اين زناي زيادي رو نيمه لخت ديده بودم ولي نگاهم به اونا ، يه نگاه زنانه بود ، يعني همراه با احساس شهواني نبود ، ولي بعد اين ماجرا تبديل به يك مرد وحشي شهواني شدم كه حتي زناي چادر دار رو هم ديد مي زدم .

از اون به بعد خيلي چيزا فرق كرد و اين تفاوت به گونه اي بود كه عمه هم متوجه من شده بود . عمه هم متوجه شده بود كه من يه خرده كم صحبت تر شدم و بعضي وقت ها بدجوري بهش نگاه مي كنم . حتي يه بار كه حسابي گندش در اومد ، من رفتم اتاق اش و داشتم با لباس زيراش ور مي رفتم ، شلوار و شورتم رو در آورده بودم و شورت عمه رو پوشيده بودم و داشتم هي شورت رو مي مالوندم به معامله گرام ، يهو در باز شد و عمه اومد تو ، من تمام بدنم يهو آتيش گرفت ، انگار صاعقه زده بود ، از ترس تخمام اومده بود تو دهنم ، ميخ شده بودم به زمين ، عمه چيزي نگفت وبرگشت و در رو بست و من هم سريع لباس ها رو درآوردم و يواشكي بدون اينكه به كسي بگم رفتم خانه مون ، تا يك هفته هم نرفتم مغازه ، اصلا ديگه نميخواستم برم مغازه ، ولي اين بار خود عمه زنگ زد و از من خواست كه برم و چند تا لباس رو به مشتري برسونم ، اصلا روم نمي شد بهش نگاه كنم و اون هم البته چيزي رو به روم نياورد ، لباس ها رو تحويل دادم و برگشتم و پول ها رو به عمه دادم ، گفت واستم براي ناهار ، گفت كه كارم داره ، خيلي ترسيده بودم ، مي دونستم كه ميخواد درباره اون ماجرا باهام حرف برنه ، ولي نمي دونستم كه چي ميخواد بهم بگه ، خلاصه بعد ناهار بدجوري قلبم داشت مي زد ، بهم گفتم برم اتاقش ، رفتم اتاقش ، بهم گفت كه نميخواد زياد حاشيه بره و مي ره سر اصل مطلب ، ازم پرسيد كه چرا داشتم با لباس زيراش ور مي رفتم ؟ احساس كردم كه به هيچ نوعي نمي شه اين سئوال رو جواب داد ، يه حسي بهم ميگفت كه عمه دنبال جواب خاصي نيست فقط ميخواد بحث كنيم و از لابلاش به يه نتايجي برسيم ، ساكت بودم ، دوباره سئوال اش رو پرسيد ، گفتم عمه راستش رو بخواي من تازگي ها اين جوري شدم و وقتي زنا رو مي بينم يه حسي مي شم ، گفت كه اين دليل نمي شه كه بيام سروقت لباس زير هاي اون ، هر چي نباشه اون عمه منه و من بايد حرمت يه سري چيزا رو نگه دارم ، بهم گفت كه آيا وقتي اون رو هم مي بينم اون جوري مي شم ؟ ترسيده بودم ، مي ترسيدم كه اگه بگم آره ، ديگه بهم اجازه نده برم مغازه اش ، انكار كردم ، گفتم كه اون فرق مي كنه و من هيچ حسي نسبت بهش ندارم ، گفت اگه راست مي گم چرا اومده بودم سروقت لباس زيراش ؟ هيچ جوابي نداشتم ، ساكت بودم ، سئوالش رو دوباره پرسيد ولي من بازم جوابي ندادم . ديگه هيچي نگفت و رفت بيرون . خيلي عرق كرده بودم ، داشتم خفه مي شدم ، سه سوته زدم بيرون تا هوا بخورم .

بعد اون ماجرا زياد من و عمه با هم حرف نزديم ، ولي يه چيزايي فرق كرده بود ، مثلا يه بار بهم گفت كه وقتي رفتم خونه فلان مشتري ، اگه تعارف زد برم داخل ، نمي دونستم چي تو ذهنشه ، ازش هم نپرسيدم . وقتي رسيدم دم خونه اون مشتري و بهم تعارف كرد ، رفتم داخل . باز هم مراسم پرو لباس شروع شد ، اين بار ديدم كه خانمه جلوي خودم نيمه لخت شد ، داشتم خفه مي شدم ، قلبم روي 180 مي زد ، كيرم بدجوري راست شده بود ، اون قدر جلوم مانورهاي سكسي داد و من هم سركيرم اونقدر حساس شده بود كه تا رفت و من دستم بهش خورد آبم اومد . بعدش سه سوت زدم بيرون و برگشتم مغازه . بعد اون تعداد مشتري هايي كه عمه بهم پيش نهاد مي داد بيشتر مي شد و من چيزاي بيشتري ديدم ، خودش هم يه ذره فرق كرده بود ، برام جك هاي سكسي رو كه از زنا گفته بود رو تعريف مي كرد ، يه بار ازم خواست كه برم حموم و پشت اش رو ليف بكشم ، معمولا اين كار رو مادربزرگم انجام مي داد ، اعتراض كردم ولي گفتش كه مادربزرگ ديگه پير شده و پاهاش درد ميكنه ، وقتي رفتم حموم و اون هيكل سكسي و انحناي خوش تراش باسن و اون شورت نازك اش رو كه افتاده بود لاي باسن اش رو ديدم و سينه هاي متوسط و خط سينه خوشگلش رو كه منتهي به سينه هاش مي شد رو ديدم ديوونه شده بودم ، كيرم بدجوري راست شده بود ، پشت اش رو ليف كردم و زدم بيرون و سه سوت رفتم دست شويي و جلق زدم . براي اولين بار ايده سكس با عمه افتاد توي ذهنم . گفتم اين عمه خودش كونش ميخاره و من تا اين رو نكنمش دست بردار نيستم ، اون شب فكر اون كون و اون سينه ها نذاشتن بخوابم ، هي از اين غلت به اون غلت مي شدم ، چند بار نصفه شب بلند شدم و رفتم جلق زدم ، صبح زود ازخواب بلند شدم و رفتم حموم كه غسل كنم ، اونجا هم دو بار جلق زدم .

كم كم داشت ابعاد اين كارهاي عمه وسيع تر مي شد ، مثلا بعد حموم با حوله مي اومد بيرون و لباساش رو توي اتاقاش مي پوشيد ، بعضي از لباس هايي رو كه مي دوخت رو خودش جلوم مي پوشيد و نظرم رو مي پرسيد ، گاهي اوقات ازم ميخواست پشت اش رو بخارم ، هر روز يه جك سكسي برام تعريف مي كرد و آخرين اتفاقي كه افتاد و يخ بين ما رو كاملا شكست ، زماني بود كه رفت روي تخت اش دراز كشيد و ازم خواست پشت اش رو ماساژ بدم ، بهش گفتم روغن ماساژ داره ، جا خورد ، نمي دونست از اين چيزا هم وجود داره ، اظهار بي اطلاعي كرد و من هم بهش گفتم كه شنيدم روغن زيتون بهترين روغن براي ماساژه و اون هم گفت كه توي يكي از كابينت هاي آشپزخانه ، روغن زيتون دارن و من هم جلدي پريدم و روغن رو آوردم . بخاطر روغني نشدن لباسام كه شده ، مجبور شد لباساش رو درآره ، بهش گفت اگه ميخواد كه كرست اش هم روغني نشه ، اون رو هم باز كنه ، يك نگاه و يك لبخند شهواني تحويلم داد و كرست اش رو باز كرد ، البته نه كامل ، و من شروع كردم به ماساژ دادن ، روي باسن اش نشسته بودم و همين مسئله من رو تحت تاثير داده بود ، فكر نميكردم كه اين قدر نرم و لطيف باشه ، كيرم خيلي حساس شده بود ، سرش داشت مور مور مي شد ، فقط لازم بود يه دست بهش بخوره تا ابم بياد ، اونقدر خوب ماساژ داده بودم كه بهم گفت برم پاهاش رو هم ماساژ بدم ، اين كار مستلزم اين بود كه دامن و شلوارك اش رو در بياره و اون اين كار رو كرد ، داشتم ديوونه مي شدم ، صحنه به اين زنده اي نديده بودم ، ميخواستم بپرم روش و شورتش رو بكشم پايين و كيرم رو بندازم لاي پاهاش ، ميخواستم اون قدر تلمبه بزنم تا همون جا از حال برم . يهو با صداي عمه اومدم به خودم ، بهم گفت كه معلومه اينجا نيستم ، داشت شيطنت ميكرد ، تابلو بود كه ميدونه دارم به چي فكر ميكنم ، شروع كردم از پايين ماساژ دادن و رسيدم به بالا ، يه چند بار هم ديگه زيادي رفتم بالا و دست رفت زير شورتش ، خودش رو سريع سفت كرد و من فهميدم كه زياده روي كردم ، چنان حشرم زده بود بالا كه نهايت نداشت ، اون هم صداش در نمي اومد . كارم كه تموم شد بهم گفت برم بيرون ، ميخواد همين جوري بخوابه .

فرداش بهم گفت كه بازم ميخواد كه ماساژش بدم ، ميدونستم كه اين دفعه ميتونم كاراي جالب تري انجام بدم ، حدس ام هم درست بود ، چون اين بار وقتي دستم رو مي كشيدم زير شورت اش ديگه خودش رو سفت نمي كرد ، ميخواستم بهش بگم كه بهتره شورت اش رو در بياره ولي روم نمي شد ، اين بار وقتي روي باسن اش نشسته بودم يه ابتكار ديگه به خرج دادم و به جاي اين كه دستام رو بكشم رو بدنش ، خودم رو هم مي مالوندم بهش ، اين بار آبم اومد . بازم گرفت خوابيد و من رفتم بيرون .

اين كار روز بعدم تكرار شد ، كم كم شد عادت و هر روز هم با يه مقدار چاشني بيشتر ، اين بار شورت اش رو هم درآورد ، ديگه هر دومون به اين نتيجه رسيده بوديم كه اين راهي كه در پيش گرفتيم به سكس ختم مي شه ، وقتي كه دستم مي رسيد به لاي پاهاش ، چنان آهي از شهوت مي كشيد كه ديوونه ام مي كرد ، كم كم يه بخشي از ماساژ من مختص شده بود به مالوندن لاي پاهاش ، تا جايي كه ديگه بهم گفت كه لباسم رو من هم دربيارم ، وقتي رفتم روي باسن اش كه كمرش رو ماساژ بدم ، مثل قبلا ها خودم رو مي مالوندم به باسن اش ، ولي اين بار چون لخت بودم بعد چند بار مالش ، كيرم افتاد لاي كونش و اونجا قفل شد ، همون جا آبم اومد و همش ريخت روي كونش و از اونجا ليزخورد و رفت روي كس اش ، داشتم از خجالت مي مردم ، سريع لباس اش رو پوشيد و رفت دستشويي و من هم رفتم يه گوشه اي توي پذيرايي و كز كرده بودم ، گفتم با اين كارم حتما ديگه تموم شد رابطه مون و من ديگه نمي تونم ديگه اون هم زيبايي رو دوباره لخت جلوي خودم ببينم ، بهم گفت كه ميخواد بره حموم ، ميدونستم كه ميخواد بره و غسل كنه ، تقريبا آدم معتقدي بود . وقتي زنگ زد و ازم خواست كه برم ليف بكشمش دوباره روح تازه اي در كالبدم دميده شد ، گفتم حتما من رو بخشيده ، بهم گفت كه لباسام رو دربيارم و من هم غسل كنم ، اين كار رو كردم و رفتم زير دوش ، شامپو ريخت روي سرم و خودش سرم رو شست و بعدش ليف برداشت و شروع كرد به ليف زدن من ، معامله ام خيلي بزرگ شده بود و گاهي اوقات ميخورد به باسن اش ، گاهي اوقات هم سينه هاش ميخوردم به بدنم و بازوهام و اين من رو بد جوري حشر مي كرد ، وقتي رفتم زير دوش و چشمام رو بستم كه خودم رو بشم ، احساس كردم كه خودش رو چسبونده بهم ، ظرافت سينه هاش رو به شدت داشتم روي تنم درك ميكردم ، خودش رو جدي جدي داشت مي مالوند به من ، چشام رو بازم كردم و من هم چشبيدم بهش و بعدش لب گرفتن ، وقتي ماشين من شروع به كار كرد ، ديگه نفهميدم كه دارم چه كار ميكنم ، اصلا فراموش كرده بودم كه اين عمه خودمه ، دقيقا مثل يه زن غريبه بود برام و آخر سر خوابوندم رو كف حموم و با چند تا تلمبه آبم اومد ، ريختم كف حموم و بعدش ولو شدم روي عمه و پنج دقيقه توي همون حالت روي هم بوديم ، نمي دونستم الان كه بلند شيم و آب ها از آسياب بيفته رفتارمون با هم چطوري مي شه ، ولي بعد اون بلند شد و دوش گرفت و رفت بيرون و من هم خودم رو شستم و اومدم بيرون .

با اين كه فكر مي كردم كه ديگه اونجا آخر خطه ، ولي انگار آخر خطي دركار نبود ، و بعد اون ماساژ دادن و سكس در حموم كار هميشگي من و عمه ام شد ، و من يه سال و خرده اي رو به اين شكل گذروندم ، تا اينكه دانشگاه لعنتي بين من و زن روياهام فاصله انداخت ، فاصله اي كه هنوزم هست و من الان دارم سال سوم رو ميخونم و سه ساله كه با عمه ام سكس نداشتم ، هنوزم كه گاهي هم رو مي بينيم يه شوخي هايي با هم ميكنيم ولي ديگه با هم سكس نداشتيم . اين هم يكي ديگه از مشكلات سيستم آموزشي و دانشگاهي اين كشور ، كه قلب ها رو از هم جدا ميكنه .

 

Advertisement
 
عـــــــــکـس هــای توپ
 
شماره 1 شماره 2 شماره 3 شماره 4 شماره 5 شماره 6 شماره 7 شماره 8 شماره 9 شماره 10 شماره 11 شماره 12 شماره 13 شماره 14 شماره 15 شماره 16
 
 
حال کردن دکتر و مریض
 
001 002 003 004 005 006 007 008 009 010 011 012 013 014 015 016
 

=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=